![]() |
|
![]() |
|
♫♫♫ آرمان آرزوهایمان ♫♫♫ پسر باهوش و مهربون ما
| ||
|
|
[ پنجشنبه 17 فروردين 1391 ] [ ] [ همدم فرزند ]
سلام گل مامان
![]() قبل از اینکه دیر بشه اومدن بهار 91 و چهارمین بهار زندگیت را بهت تبریک میگم امیدوارم شاد و سلامت و موفق سالهای خوبی را در پیش رو داشته باشی. ![]() ![]() بوی باران بوی سبزه بوی خاک نرم نرمک می رسد اینک بهار شعر از فریدون مشیری عکسها در ادامه مطلب ادامه مطلب [ يکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ ] [ همدم فرزند ]
سلام روزها دارن به سرعت برق میایند و میرند و میگذرند و ما هر روز در تلاش و برای نزدیک شدن به هدفهامون صبح را با امید به شب و روز را با امید به آینده به روز بعد میسپاریم. اگر امید و هدف نبود زندگی هم نبود. مدتهاست که نیمتونم بیام و سری به وبلاگ پسرم بزنم و خاطراتش را براش ثبت کنم..... نمیتونم بیام و پیغامهای دوستانم را بخونم و باهاشون هم صحبت بشم..... نمیتونم به دوستانم سر بزنم و خاطرات قشنگشون را بخونم و عکسهای زیبای دوستان کوچولوم را ببینم.... زندگی داره با سرعت جلو میره و اینقدر شتابان حرکت میکنه که گاهی من ازش جا میمونم..... عمرمون داره با این سرعت میگذره...... امیدوارم این تنها پستی باشه که نه خاطره است ....نه عکسی...و نه جلوه ای زیبا...به همین سادگی
[ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ ] [ همدم فرزند ]
تیر 88 روز تولد امام علی (ع) روز پدر...آرمان تازه دندونش در اومده بود و آماده شده بود بره دیدن پدر بزرگهاش
ادامه مطلب [ دوشنبه 17 بهمن 1390 ] [ 11:08 ] [ همدم فرزند ]
تیر 88 ......آرمان 10ماهه
اگر خدا قسمت کنه و حرف پیش نباشه و همه چیز روال عادی خودش را طی کنه یا به قول معروف امام رضا بطلبه ...چند روزی میرویم شهر مشهد مقدس
شهر مشهد با پسوند مقدس زیباتره....شهری که تمامی مردم از تمام نقط کشور و حتی خارج از کشور با اشتیاق و شوق خاصی با کوله باری از حاجت و دلی پر از درد و دل قدم به سویش برمیدارند و با دلی سبک و آرام و اطمینانی دوباره به شهرهای خودشون برمیگردند .... اگر با هواپیما به این شهر بریم وقتی که در بالای شهر قرار میگیریم سعی داریم که به هر شکلی شده چشممون حرم طلایی امام رضا را پیدا کنه و ببینه و دعا از همون موقع شروع میشه...اگر با ماشین یا قطار به این شهر سفر کنیم ... وقتی که پا روی خاک این شهر میگذاریم هوای معطر شهر که با شهر خودمون خیلی متفاوت هستش را با تمام وجود وارد ریه هامون میکنیم و معنویت تمام وجودموت را در بر میگیره و دلهامون باز میشه برای پذیرش تمام خوبیها.....
این دومین سفر پسرم آرمانی به این شهر هستش....اولین سفرش در آبان 88 وقتی که آرمانی مامان 14 ماهه بود به اتفاق مامانی و بابایی مامان و با قطار صورت گرفت.....آن موقع آرمانم خوب غذا نمیخورد و کوچیک بود و هنوز به طور کامل راه نیافتاده بود و آلان هیچ کدوم از خاطرات اون موقع را به یاد نداره آرمانی آلان بزرگ شده و معنای سفر و زیارت و خدا و دعا را تا حد زیادی متوجه میشه .... از 2 هفته پیش که بلیطهای سفر را تهیه کردیم.... آرمان را در جریان گذاشتیم و بهش توضیح دادیم ....و از آن روز... روزی نیست که بیدار نشه و سراغ رفتن را نگیره....روزها برای آرمان دیر میگذره چون با تقویم آرمان هر روز معمول ما بزرگترها 2 روز برای آرمان هستش....صبح که از خواب بیدار میشه روز جدید آرمان شروع میشه و ظهر که میخوابه و عصر که از خواب بیدار میشه یک روز دیگه براش به حساب میاد....گذشته و آینده براش معنا نداره و در گفتن فردا و دیروز اشتباه میکنه عصر برای اون فردای پیش از خواب ظهرش هستش....دیگه انتظار آرمانی داره تمام میشه و آرمان داره میرهبه قول خودش آلله کنه یا همون دعا کنه...برای همه دعا کنه......
دعا کنه برای بچه هایی که بیمارند....حالا چه بیماری معمولی دارند و یا گرفتار بیماریهای صعب العلاجند.....برای بچه هایی که نمیدونند فردا رامیبینند یا نه و خانواده هایی که با دلهای سنگین و پاهای خسته و چشمهای امیدوار التماس دعا دارند......
دعا کنه برای بچه هایی که جبر روزگار آغوش خانواده و پدر و مادر را ازشون گرفته و در کنار مشتی از غریبه ها روز را شب میکنند و یا کودکان معصومی که دست تقدیر و خواست خدا یکی از ستونهای زندگیشون...پدر یا مادرشون را ازشون دور کرده و نمیتونند دیگه چهره اونها را ببینند......
دعا کنه برای کودکان پاکی که جدال پدر و مادر طوفانی شده به خانه و کاشیونشون و ترس و دلواپسی و غم تو دلهای کوچیکشون لانه کرده.....
دعا کنه برای کودکان زیبا و دوست داشتنی آشنا و غریبه ای که هم سالمند و هم در آغوش پدر و مادرهای مهربونشون در آشیونه کوچیک یا بزرگی خوشحال و شاد و خندان روزگار میگذرونند و از آینده خبری ندارند...دعا کنه که سالم باشند و شاد و خوشحال و موفق و سربلند و مایه افتخار خود و خانواده و کشور و خوشبخت و آزاد.....
دعا کنه برای مادر و پدرهایی که فرشته های کوچولوشون را که خدا اونها را برای مدتی به زمین فرستاد و بهشون امانت داده بود ... چون اونها زمینی نبودند دوباره دستشون را گرفت و پیش خودش برد......
ادامه مطلب [ 2 بهمن 1390 ] [ 12:48 ] [ همدم فرزند ]
|
|