آرمان قند عسلآرمان قند عسل، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره
باران شیرین عسلباران شیرین عسل، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

♫♫♫ آرمان آرزوهایمان ♫♫♫

مشهدی آرمانی

  سلام به پسرم تیر 88 ......آرمان 10ماهه   اگر خدا قسمت کنه و حرف پیش نباشه و همه چیز روال عادی خودش را  طی کنه یا به قول معروف امام رضا بطلبه ...چند روزی میرویم شهر مشهد مقدس   شهر مشهد با پسوند مقدس زیباتره....شهری که تمامی مردم از تمام نقط  کشور و حتی خارج از کشور با اشتیاق و شوق خاصی با کوله باری از حاجت و دلی پر از درد و دل قدم به سویش برمیدارند و با دلی سبک و آرام و اطمینانی دوباره به شهرهای خودشون برمیگردند .... اگر با هواپیما به این شهر بریم وقتی که در بالای شهر قرار میگیریم سعی داریم که به هر شکلی شده چشممون ح...
2 بهمن 1390

خاطرات مامان

آرزوهای مامان خیلی دور و درازه.... تمومی نداره....البته مهمترین و اولین آرزوم شاید تا زمانی که که دیگه روحی در بدنم نباشه سلامتی و موفقیت و خوشبختی و شادی شما پپسره گلم هستش....شاید هر کدوم از اینها تنها یک لغت ساده باشند که ما بارها اونها را شنیده ایم ولی از زمانی که شما شکل گرفتی تا اکنون و هر لحظه بیشتر از لحظه پیش معنای واقعی این لغات حس میشه و اهمیت بیشتری پیدا میکنه..... مامان آرزوهای دست یافتنی و دست نیافتنی زیادی داره که برای آرزوهای دست یافتنی باید تلاش کنه و صبر داشته باشه که بتونه بهشون برسه ولی برای اون آرزوهای دست نیافتنی چیکار باید بکنه؟ یکی از اونه آرزوهای دست نیافتنی اینکه برگرده به دوران کود...
1 بهمن 1390

آرمان سیبیلو

سلام قند عسل مامان   خرداد 88     نمیدونم زمانی که این نوشته ها را میخونی اینقدر بزرگ شدی و سیبیلهات در اومده یا نه؟؟؟ بهرحال آلان دوره ای است که شما به این قضیه اهمیت میدی و برات هم خیلی جالبه..... توجهت از زمانی به این قضیه معطوف شد که چندی پیش توی یکی از سریالهای داخلی یک آقا سیبیلویی بود که بزرگ خاندان و فرد مورد احترام بود و با صدای کلفتی با حالت حق به جانب حرف میزد و سیبیلهای خوبی هم داشت....حالا ما بزرگترها اینقدر تو احوالات خودمون بودیم که شکل کلی را میدیدیم ولی شما سیبیلهای اون آقا خیلی برات جلب نظر میکرد.... چند وقتیه که میگی :مامان من آقا سیبیلویم و صدا...
26 دی 1390

نصیحت مادرانه به پسرم آرمان و آرمانها

سلام گل خوش بوی مامان آرمان 9 ماهه...خرداد 88 ....2 روز بعد از تولد دختر خاله رونیا...خونه خاله   اول از همه بگم که از دیروز یاد گرفتی که هر وقت کاری که داری لنگ مامانه یا حتما میخوای یک چیزی را داشته باشی میگی مامان یک عالمه دوستت دارم و مامان هم اولش که این را ازت میشنید کلی ذوق زده میشد و مدام در پی صحبتت در جوابت میگفت که مامان هم تو را قد یک دنیا و یک آسمون بزرگ و هرچی که در چشمم بزرگ میاد دوستت داره ولی حالا کلک شدی و چون میبینی که مامان با این حرف زود نرم میشه تو موقعیتهای دیگه هم ازش استفاده میکنی تا مامان را راضی کنی به کاری که شاید ما باهاش مخالف باشیم و یا یک کاری کنی که ما نار...
15 دی 1390

آرمان 3 سال و 3 ماه و 3 روزه

                      آرمان 8 ماهه...اردیبهشت 88 پنج شنبه 1 دی ماه 1390 آرمان گلم 3 سال و 3 ماه و 3 روزه شد. این اتفاقیه که از 1 سالگی تا 12 سالگی هر شخصی بوجود میاد و فقط 12 سال میشه اون تاریخ رند سال و ماه و روز را با همدیگه داشت.....2 سال اول را نتونستم ثبت کنم چون حساب کردنش مشکل بود ولی امسال به یمن عضویت در نی نی وبلاگ این امکان فراهم شد و تونستم اون را ثبت کنم.   امیدوارم که در طول عمرت همیشه  سلامت ...موفق...ش...
5 دی 1390

شرکت در اولین جشنواره نی نی وبلاگ

    سلام سلام صدتا سلام   با امید به اینکه جشنهای تولد نی نی وبلاگ هر سال بهتر از سال قبل برگزار بشه     تقدیم به نی نی وبلاگ که خاطرات پسرم را در اون ثبت میکنیم   با آرزوی موفقیت دوستان خوب این جشنواره و ارسال آثار فقط بهانه ای است برای آشنایی بیشتر بچه ها و خانواده هاشون با همدیگر.با سر زدن به همدیگه دوستیهای جدید شکل میگیره که شاید بعضی از این دوستیها بتونه دوام بیشتری پیدا کنه و تاثیرات مثبتی در پی داشته باشه و همچنین از تجربیات هم استفاده کنیم و دیگه اینکه از مشکلات هم خبردار بشیم و  اگه بتونیم همدیگر را...
2 دی 1390

آرمان و انار و هندوانه و شب یلدا 90

سلام عزیزم انارک آرمانی 30 آذر 90 از مهد به آرمان به مناسبت شب یلدا یک نقاب اناری دادن سی ام آذره و یک شب زیبا یه شب بلند به اسم شب یلدا شب شب نشینی و شادی و خنده شبی که واسه ی همه خیلی بلنده همه ی اهل خونه خوشحال و خندون آجیل و شیرینی و میوه فراوون شب قصه گفتن و یاد قدیما قصه ی لحاف کهنه ی ننه سرما شب یلدا که سحر شد،فصل پاییز میره جای پاییز رو زمستون می گیره ننه سرما باز دوباره برمی گرده کوله بارش رو پر از سوغاتی کرده آرمانی با نقاب انار و لباس هندوانه مبره به استقبال شب یلد...
30 آذر 1390

شیرینکاریهای این روزهای آرمانی

  سلام به پسر خوب خودم اواخر فروردین 88 نمیدونم آلان که داری این نوشته ها را میخونی چند سالته؟...کجایی؟....ما هنوز هستیم یا نه؟.....اصلا برات جالبه که اینها را بخونی یا نه؟....اصلا میتونی فارسی بخونی یا نه؟.....خلاصه امیدوارم که هم عمر این سایت و وبلاگ و هم عمر ما اونقدری باشه که بشه این خاطرات را بدستت رسوند. یکی از آرزوهای مامان اینکه که شما بتونی یک مهندس خوب بشی.... انشاأا.......حالا یا مهندس تو بخش هوایی یا کادر هوایی یعنی همان هواپیمایی......اما اصلا به این بخش از کار تو کشورمون نمیشه امید داشت و اصلا هم ایمن نیست و مامان آرزوهای بزرگ بزرگی تو سرش داره که بتونه شما را به او...
26 آذر 1390

تکه کلام آرمان

سلام به آرمانم آرمان شش ماهه ...نوروز 1388 مدتی است که یک تکه کلام برای خودت پیدا کردی. هر وقت خوراکی یا هدیه ای که برات خیلی دوست داشتنیه را بهت میدیم سریع میپرسی بازم داریم؟ ای هم جزء اولینهای شماست ....اولین تکه کلام .....که بیشتر در مورد خوراکیهایی است که شما خیلی خیلی دوست داری و با پرسیدن بازم داریم میخوای مطمئن بشی که اگه اون را خوردی و تموم شد بازم هست که بعدش یکی دیگه هم بخوری یا نه......؟ هر وقت این تکه کلامت را بکار میبری ما باید متوجه بشیم که شما بازم دلت میخواد که از اون خوراکی یا هدیه داشته باشی و باید یک جواب مناسب بهت بدیم.البته بعضی مواقع هم پ...
17 آذر 1390