آرمان قند عسلآرمان قند عسل، تا این لحظه 10 سال و 3 ماه سن دارد
باران شیرین عسلباران شیرین عسل، تا این لحظه 4 سال و 6 ماه و 12 روز سن دارد

♫♫♫ آرمان آرزوهایمان ♫♫♫

تولد 7 سالگیت مبارک ارمانم

سلام به پسر مرد خودم مدتهای طولانی است که واقعا از نوشتن خاطراتت دور افتادیم   اما برای تولدت یادگاری را ثبت کردم.انشاءا... سر فرصت از خاطرات تابستان گذشته هم مطلبی می گذارم. عزیز دلم...پسر دلبندم تولدت مبارک   امسال روز پنجشنبه 26 شهریور خونه عمه مریم دعوت بودیم و کیک تولدت را بردیم اونجا و در کنار بابایی و مامانی و عمه مریم و خانوادش تولد خودمونی داشتیم. چندتا از عکسای تولدت در ادامه کیک تولدت شما و ماهان پسر عمه از سمت راست پارسا پسر عمه مریم که امسال کلاس 11 هستش باران خواهرت...
28 شهريور 1394

تولد یکسالگی خواهر آرمان

سلام شیرینی زندگیم بلاخره 16 خرداد و تولد یکسالگی باران جانم هم فرا رسید...مثل برق و باد یکسال از ابتدای زندگی دخترم هم گذشت.مبارکت باشه عزیز دل مامان. نی نی شده یه ساله یه دم آروم نداره هر چی که گیرش میاد تو دهنش میذاره یک کم تاتا می کنه مامان و بابا می کنه چه شیطون و شیرینه ببین چه ها می کنه کاغذای رنگارنگ بادکنکای قشنگ تولدش امروزه شاده چقدر این آهنگ کیکی بزرگ خریدند هدیه تهیه دیدند شمع روی کیک گذاشتند میوه تو ظرفی چید...
16 خرداد 1394

شرکت در جشنواره کودک و طبیعت

سلام این پسرم آرمان هستش که حالا دیگه بزرگ شده و کلاس اولش را با نمرات خیلی عالی در تمامی دروس در دو ترم تموم کرده و حالا بعد از مدتها تصمیم گرفتیم که اون را در جشنواره شرکت بدیم. این عکسش در اردیبهشت 94 در باغ پرندگان لویزان تهران گرفته شده. ...
10 خرداد 1394

صدای پای سال 94

سلام \پسرک مامان کم کم حال و هوای همه چیز اومدن بهار را نوید میده و ما همگی سعی در محیا شدن برای استقبال از اون هستیم.امسال با وجود شما گل های نازنین تونستیم دستی به خونه بکشیم.اتاق شما و باران را به اتاق بزرگ خونه منتقل کردیم که جای بیشتری برای بازی و راحتی داشته باشید.دیوارها را کاغذ دیواری کردیم فرشی نو برای اتاق شما و سرویس خواب جدیدی هم برای پسرکم خریدیم.حالا تو یک پست دیگه عکس اتاقتون را میگذارم.خیلی خوب شده....من که خیلی راضیم.اتاق ما هم خوب شده و با وجود این تغییرات روحیه ام هم بهتر.گرچه مدتی بخاطر تغییر و تحولات در اتاقها مقداری محدود بودیم و خونه و زندگی حسابی بهم ریخت و البته من ...
25 اسفند 1393

خاطرات مهر و آبان و آذر کلاس اول آرمان (93)

سلام پسر مامان خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــی وقته که نتونستم بیام و برات از خاطرات مدرسه و کلا خاطرات ماهای مهر و آبان و آذر بنویسم.خیلیییییییی طولانی شده و تا حالا وبلاگت اینقدر بدون مطلب تازه نمونده بود. سرمون حسابی گرم درس و مدرسه شما و کارهای خواهر کوچولوته. اول هر چیز یک عکس دوستانه با خواهر و برادر مهربان این را در ابتدا توضیح بدم که آرمان به خواهرش میگه آجی که داریم یواش یواش بهش یاد میدیم همون باران خالی بگه و اینکه آرمان خواهرش را از زور زیاد دوست داشتن گاهی له میکنه و گاهی هم شیطونک تو جلد بچگانه رفته و سیخونکی به خواهر بی دفاع خودش میزنه که در کل از دور قشنگ و خنده داره ...
4 آذر 1393